|
دوست ... یک سکه نایاب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 22:23 توسط آرش |
سفر طولانی در پیش است ... خارج از این خاک خیلی زود میروم خیلی دیر بر میگردم + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 23:34 توسط آرش |
هه ... اینجا را ببین ! سپیدار های بلند و باران هاشور زن ... نازکی پر سنجاقک یا شوق خبر نهفته در تار های قاصدک یا هر چه زیبایی دور و برم هست طعم خوب با تو بودن را نمیدهند . هه... اینها را ببین ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 22:10 توسط آرش |
آینه که بشکند تعبیر به بد شگونی میکنند سیم گیتارم پاره شده است ... از ضربه های دلتنگی دیشب است یا بد شگونی دیگریست هر چه باشد ... خبر از دلتنگی من دارد از حجم خالی تو درفضای تنفس من . گیتار با سیم پاره را همچنان مینوازم مردانه عاشقانه + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 20:20 توسط آرش |
امشب اگر مینویسم تنها بهانه حرفهای نگفته بیش از توان من است این روزها فکری ام کجای عاشقیتمان کم گذاشتم لرزه تنم را آرام کن ... امشب به یاد تو پیک پر میکنم . + نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 20:3 توسط آرش |
مدتی باید ساکت باشم . اینست که دیگر نخواهم نوشت . گیسو آرام میگیرد . تمام شد . بدرود + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 17:27 توسط آرش |
بعضی چیزها را اینجا نمینویسم . جایی میگذارمشان تا تنها او بخواند . اینکه اصلا میخواندشان یا نه و اینکه میداند من آنها را نوشته ام یا دیگری برایم فرقی نمیکند . مهم اینست که من برای او مینویسم . همین
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 22:27 توسط آرش |
حالا که رفته ای دوباره زنگ می زنم شماره همان شماره است گوشی را برمی دارند گوشی را می گذارم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 2:11 توسط آرش |
ای لولیان ای لولیان یک لولی ای دیوانه شد دیوانه شد + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 23:23 توسط آرش |
چه سنگدلم من اگر نگران دل تو نباشم چه ناسپاسم من اگر ندانم چگونه و چه اندازه سخاوتمند مهربانانه پذیرای من شدی رنگ به رنگ است روزگار با تو بودن سبز چون سپیدار سپید چون سپینود درخشان چون ستاره ... ای مهربانی بی پایان بوسه ها و نوازشها دعایت مستجاب باد بوسه هایت آرامبخش جان من که نه ... نا آرامم میکند آنگاه که نیستی .... .... و بسته بسته حرفهای هنوز ناگفته ای مقدس درخشان آسمان من + نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 19:3 توسط آرش |
روزگاری برای آنکه بیشتر عاشقم شوی همه کار میکردم امروز برای آنکه دل کندنت از من همیشگی باشد چه کنم ؟ اگر بهای روزهای خوب تو ، دفن روزهای خوب ماست دفنشان میکنم تا بدانی هنوز برای آنکه بیشتر .... + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 0:34 توسط آرش |
ببین کجا ایستاده ایم من دیگری را صدا میکنم تو غریبه ای را سایه سرت میدانی ... ما عاشق نبودیم ما... هیچ چیز نبودیم + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 22:19 توسط آرش |
یوسف.... خودتو به من نشون بده .... ( علی نصیریان - بوی پیراهن یوسف ... در حالیکه فریاد میزند . ) + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 15:16 توسط آرش |
این روزها عشق می ورزم به هرچه بوی تو را میدهد هر چه نشانی از تو دارد سبزی برگ درخت ، لذت نوشیدن آب ، باران بی دریغ بر روی صورتم اینها یادگار روزهای گذشته اند ... و من اکنون نشسته ام کنج دیوار، با سری در میان دو دست ، و رهگذرانی که برای تنهایی مرد ، سکه خرج میکنند . + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 12:22 توسط آرش |
تو اگر در طپش خلوت باغ خدا را ديدي همّت کن و بگو ماهي ها حوضشان بی آب است. سهراب + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 12:51 توسط آرش |
بی آنکه بدانی شده ای مرهم زخمهای ناسور من . اینبار قصه را طوری مینویسم که پایانش تنها رنج این زخمها برایم نماند ... هرچند اگر مرهم ، دست تو باشد و پرستار تو باشی و روشنی اطاقم از این ستاره ، آنگاه زخم خوب است ... .... و تو بی آنکه بدانی تمام شدی همانطور که بی آنکه بدانی تمام من شده بودی. + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 23:16 توسط آرش |
چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند .
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 19:7 توسط آرش |
موهایت را بباف بگذار جهان دوباره آرام بگیرد . + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 0:51 توسط آرش |
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 23:39 توسط آرش |
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم، شاید این است دلیل تنهایی ما... (دکتر علی شریعتی ) پ-ن : مطلب فوق از وبلاگ آقای سعید کیایی گرفته شده است + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 23:37 توسط آرش |
امروز بیست و هشتم خرداد است .
بعضی تاریخها را به خاطر می سپارم تا برایشان سالگرد بگیرم . آخرین تاریخی که به یاد سپردم چهاردهم بهمن هشتاد و دو بود . امروز بیست و هشتم خرداد هشتاد و هفت است . دوباره بوی حادثه می آید . انگار دارد اتفاق می افتد .... دوباره . تاریخ را به خاطر می سپارم . ستاره ای درخشیده است انگار . امروز بیست و هشتم خرداد است . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 0:14 توسط آرش |
گاهی می اندیشم کاش میشد هر آنچه میبینم هر تصویری که مرا لحظه ای متوقف میکند ثبت کنم - بنویسم - حفظ کنم . کاش میشد یک روز را بی دغدغه کار و زندگی در شهر بگردم و فقط نگاه کنم - ببینم تصویرهایی مثل آن دختر کولی که با کفشهای بزرگتر از پای خود درپی دو کودک دیگر میدوید بی آنکه بداند کجا میرود . یا نگاه های دختر زیبایی که آگاه بود به زیبایی خود . یا حتی چیزهای دیگر . چه بگویم ! اینها دغدغه های ذهن من هستند . میتر سم فرصتی برای دیدنشان نداشته باشم . + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 14:14 توسط آرش |
نادر ابراهیمی با آتش بدون دود ، همه نامه های عاشقانه اش را نوشت و رفت
تا یک عاشقانه آرام برای من و تو به جای بگذارد . به قول دوستی ... کاش مثل قیصر مزارش را جایی نبرند که نتوانیم بنشینیم کنارش و خلوت کنیم . نادر ابراهیمی هم رفت . + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 22:10 توسط آرش |
عشق یعنی التزام من به رعایت قوانین نا نوشته همیشگی .
اعتقاد دارم این روزها این قوانین با برچسب مدرنیته به هرزگی آمیخته شده اند و آنان که آگاهانه میدانند که چگونه از همین جریان سیال به شدت جا مانده اند تو را و مرا به سنتی بودن متهم میکنند و دم از مدرنیته میزنند . و من بسیار خوشحالم که هنوز از عشق چیزهایی را رعایت میکنم که با آن تو را عاشق خود کردم و هنوز مانده ای که چگونه رها شوی و بسیار افسوس می خورم که چرا همراه نشدی که تنها بخش کوچکی از عشق در وصل است و الباقی در هجر . هر چند میدانم این روزها این حرفها در مدرنیته تو جایی ندارد و تنها حرف مجاز سرزمین تو هرزگیست و تعبیر تو از عشق دیگر آن نیست که میدانستیم . می اندیشم اگر هنوز چیزی دارم و به آن پایبندم به خاطر رعایت همین عاشقیت سنتی و همیشگی است . عشق آدابی دارد که هرگز تغییر نمیکنند و بی بها نیز نمیشوند . دلتنگ میشوم وقتی میبینم هرزگی را با عشق مخلوط میکنی و نام آن را " مدرن " میگذاری و من میشوم آدم سنتی . . بسیار دلتنگم .... بسیار ... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 3:17 توسط آرش |
فریاد از آن ساقی شکر لب سرمست + نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 15:28 توسط آرش |
دستانت بردباران مهربان مقدس
آشیانه پرندگان کوچکند آنگاه که قنوت میگیری . حضورت ، تنها دلیل سبزی باغچه کوچکمان با گلهای سرخ شاداب است و نوری اگر اینجاست از سجاده توست آنگاه که به سلام نشسته ای و فرشتگان ستایشگر برتو نظاره میکنند . + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 8:18 توسط آرش |
روزگاری برای شنیدن صدایم نیازی به حرکت لبهایم نبود .
امروز... زانو زده ام بر روی خاک یک دستم را ستون کرده ام با دست دیگر مشت میکوبم بر زمین فریاد میزنم ... پهنای صورتم خیس است هنوز نمیشنوی... + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 22:50 توسط آرش |
دلم تنگ شده است برای لمس پوست کشیده آسمان .
دلم روزگاری را بهانه میگیرد که همه اعتقاد من به عشق بود و ... حالا نیست . این مردم را چه میشود . چرا دیگر حرفهای نسل مرا نمیفهمند . ما.. بچه های قبیله گمشده ای هستیم که طور دیگری عشق را میشناسیم . دلم تنگ شده است برای لرزیدن و هول پیش از سلام اول .. دلم بهانه روزهای گذشته را میگیرد . روزهای حرمت ...ایام عاشقیت . پس از فرو ریختن تمامی ایمان من به عشق پس از آنچه که توبا من کردی، دیگر چه بنویسم . چه بگویم . دلم سخت هوای آسمان دارد . + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 1:45 توسط آرش |
هیچ کس باور نمیکند
که من به خاطر صدایی که دوباره بشنوم در کوچه های شبانه تلف شدم مردم تو صدای دل انگیز پیانویی بودی که در یک شب مهتابی از کلبه ای مجهول به گوش می رسید هیچ کس باور نمیکند که من به خاطر .... ( رسول یونان ) + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 1:4 توسط آرش |
روزگاری که تو در آن نباشی ، بهار نیست
زمستان مکرر است . و بهاریه من تنهاسوگوارانه ایست برای هزاران یاد و خاطره آنگاه که دریا به پابوست می آمد آنگاه که می خندیدی . می اندیشم ...باید همه را به باران بسپارم تا بشوید هر آنچه از تو به یاد دارم . شاید تولد شکوفه ها ، تولد تو را نوید دهند . شاید هنوز گیسوان تو داستان بلند شب را در خود پنهان داشته باشند . رها کن .... باید به باران بسپارم . + نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 23:7 توسط آرش |
|
| ||||||